Feeds:
Posts
Comments

سلام به دوستان عزیز
شرمنده از این همه تآخیر
راستش چند وقتی گرفتار یه سری مسائل بودم و دل و دماغ نوشتن نداشتم.
اول از همه که تصمیم داشتم شروع کنم به مرور درسهای گذشته برای شرکت در آزمون فوق. بعدش پیشنهاد 2 تا کار بهم شد که شرح مصاحبه یکی شون نو براتون گفتم . دومی هم که دست کمی از اون ایرانسل نداشت. تازگیها هم از یکی از دوستام که اونجا کار می کنه شنیدم که اوضاع و احوالاتشون خیلی بهم ریخته و خیلی نامنظم و بی سر و سامان شده اند!!!!
این از اوضاع کاری
همسر جان هم غریب به یکماهه که دچار معده درد شده بود که پس از آندوسکوپی و اسکوپی های دیگه معلوم شد دچار ورم روده و خراش دیواره معده شده و فعلاً باید تحت درمان باشه و دارو مصرف کنه تا اسفند که دوباره معده و روده اش رو چک کنند تا ببینند روند بهبود به چه صورت بوده ، امیدوارم که خوب خوب بشه ، راستش یه وقتایی تا سر حد مرگ حالم بد می شه و از نگرانی نمی دونم چه کنم!
موضوع بعدی که کل تصمیماتمون رو برای مدتی دچار تغییر و تحول ساخت، موضوع ادامه تحصیل هر دومون توی دبرسن در مجارستان بود که هنوزم  تصمیم قطعی اتخاذ نگردیده است. فعلاً احتمالش پنجاه پنجاهه. شرایط زندگی و درس خوندن تا اینجایی که ما تحقیق کردیم خیلی عالیه و همه امکاناتی در اختیار دانشجویانشون می ذارن فقط می مونه دوری از پدر و مادرامون که اونم مسأله کوچولویی نیست مخصوصاً واسه من و همسر جان که هر دومون سخت دلبسته و وابسته شونیم.
یه جورایی شرایط و موقعیت ای که برامون به تصویر کشیدن آدم رو قلقلک می ده ولی خوب هنوز معلوم نیست چه می شود. ما سعی مونو می کنیم باقی اش رو می سپریم به دست خدا، اگه خیر و صلاح باشه حتماً جور می شه.
اینم از اوضاع و احوالات درس و ادامه تحصیل.
تقریباً ماه پیش توی اون سرما و یخبندون کذایی ،ما در منزل خویش به سر نبرده و سر پدر مادر هامون خراب شده بودیم و اساسی کنگر را خورده و لنگر را عمیق انداخته بودیم . دو سه روزی که شوفاژخونه خراب شده بود و منزل بسی سرد بود و ماندن همانا و یخ زدن همانا. شایدم گاز گرفتگی همانا. به هر حال که با آه و ناله های پیاپی خوانواده ها و تأکید شدشون بر ترک منزل و هجرت به منازل شان اگر غیر از این انجام می شد ، احتمالاً باید گفته می شد گوش مان، لب باغچه، بیخ تا بیخ بریده شدن همانا.
خلاصه که یکی از دلایل هجرت طولانی و آپ نشدن هم کوچ های پیاپی بود که ما از غرب تهران به شمال تهران و بالعکس داشتیم. یه چند روزی هم که کلاً در برف مدفون گشته بودیم و امکان کوچیدن وجود نداشت.
اینم از برنامه کوچیدن و کوچ نشینی ما.
و بعدش چی شد….
چشمتان روز بد نبینه، بعد از دو سه روزی که داشتیم یاد می گرفتیم چگونه با آثار ناشی از طوفانات اخیر بر پشت و تنبلی ناشی از مفت خوری غلبه کنیم، لوله آب منزل به طرز فجیعی ترکید و هم اکنون در ونیز در حال نوشتن این پست می باشم. البته می تونیم به ونیزی ها فخر بفروشیم چون ما در طبقه یازدهم ونیز را بنا نهادیم و کلی داریم لذتش رو می بریم. متآسفانه از این شکلک ها ندارم وگرنه حالمو به تصویر می کشیدم.
البته کاشکی به همین راحتی ترکیده بود.
بعد از دو سه روز ، به علت همون طوفاناتی که گفتم، کوههای عریض و طویل از ظروف در اقصی نقاط منزل دیده می شد و  بالاخره رگ غیرتم به جوش آمده و آستین ها را بالا زدیم تا ظروف مذکور را بشستمانیم. هنوز دو تا لیوانم نشسته بودم که احساس کردم پاهام داره خیس می شه .به جهت کشف علت، نگاهی به پایین پای خویش نموده و خود را در ساحل هاوایی مشاهده نمودم. امواج زیبا یکی پس دیگری به پای من برخورد می کرد و حس بسیار زیبایی را به من منتقل نمود. با باز کردن در کابینت و مشاهده زیر سینک بزرگترین موج با صورت من برخورد نمود. چه منطره زیبایی نه ؟؟؟
لوله متصل به ظرفشویی جدا شده بود و تمامی آبی که در هر دو  طرف سینگ تا لبه پر شده بود و بهتره راجع به محتویانش صحبتی نشه، با فشار به روی بنده سرازیر گشت. حالا هر کاری می کردم که لوله رو به جای اولش برگردونده و سفتش کنم، نمی دونم چرا نمی شد. لوله های بعدی هم جدا شده و کمک کردند تا من حسابی حالش رو ببرم. بدترین صحنه، صحنه جدا شدن لوله فاضلاب بود که خوب ادامه داستان و به تصویر کشیدن قیافه من کار سختی نمی تونه باشه.
خلاصه تمامی منزل به یکباره غرق آب و …. شد. هر چی پارچه و  ابر و اسفنج توی خونه بود رو در جاهای فجیع تر انداختم و شنا کنان خودمو رسوندم به جلوی در و شماره تأسیسات رو گرفتم . طرف که فکر کنم با صدای جیق من تازه از خواب ناز بلند شده بود و بعد از دو سری توضیح و شرح ماوقعه هنوز دوزاریش نیافتاده بود با لهجه خفن گفت همونجایی که هستی وایستا تا من بیام. یادتون نره که با لهجه بخونین.
بی تجهیزات اومده جلوی در میگه گفتین چی شده؟ منم که کارد می زدی خونم در نمی یومد گفتم یکمی زیر پاهاتو نگاه کن، از اون بالا خونه ات هم کمی کار بکش می فهمی چی شده. می دونین بعد از مشاهده چی گفت:إ إ إ إ این آبا چیه تا اینجا اومده ، لوله ترکیده؟ به نطرتون چی باید به یه همچین آدمی گفت هان؟؟؟؟
تازه آقا به خودش اومده می گه بذار به رفیقم زنگ بزنم بگم وسایل رو برداره بیاد بالا ببینیم چی شده!!! بعد از گرفتن شماره ، ظاهراً رفیق ایشون هم در همون احوالاتی سیر می کرد که 10 دقیقه پیش ایشون بودند، البته کمی خوابشون سنگین تر بود چون با صدای تلفن از خواب ناز بیدار نشدند!!
حالا عوض اینکه بره دنبال دوستش پس از تفحص ، می گه ، لهجه فراموش نشه هااااا، : این کیلوإ؟!! گفتم ببخشید چیه ؟ می گه کیلو دیگه ، کیلو!! نگاه کردم به انگشتش که ببینم به چی اشاره می کنه، تازه فهمیدم منظورش ترازو ست. بهش می گم به این می گن ترازو ،بشر. گفت همون دیگه ، ما می گیم کیلو. گفتم خوب هر چی چطور مگه؟ گفت می شه خودمو بَکِشم. می خواستم بگم توی این شرایط خودتو باید بۥکۥشی، اگرم که زودی نری و با اون رفیقت و وسایلت نیای خودم می کۥشمت. نمی دونم بازم دل رحم شدم و چیزی بهش نگفتم . اینقده ذوق کرد وقتی رفت روی ترازو که انگار دنیا رو دادن بهش!!!
خلاصه تا بره و وسایل و رفیقش بیاره ، مادر همسر جان هم رسید. راستش از ترسم که این دو تا لندهور می خوان بیان تو خونه زودی به مامان زنگولیدم . خدا رو شکر که به خونه ما نزدیکن.
به نظرم اگه این دو تا رو بذارن توی موزه لور ،آمار بازدیدکنندهاش دو برابر بشه .
خلاصه مهندسین متخصص کذایی با وسیلشون که احتمالاً مال دوره جنگ جهانی اول بود و بهش چندین بار هم خمپاره اصابت کرده بود وارد منزل شدند. حالا انگار که می خوان آپولو هوا کنن ، می گن خانم همه وسایل رو از جلوی دست و پای ما بردارید!!! منم که دیگه حسابی جوش اورده بودم گفتم کدوم وسایل منظورتون هست؟ کتابخونه با کتابهاش؟ فرش و مبل و میز ؟ تردمیل؟ بوفه ها؟ تلویزیون و میزش؟
یکی نیست بگه آخه لندهور تو اینجا چیکاره ای ؟
 می گم فرش که تقریباً لوله شده و کناره، بقیه هم که مانع کارتون نیست چون باید تشریفتونو ببرید توی آشپزخونه ، معضل اساسی اونجاست. تا شما هم کارتونو می کنید منم این آبها رو با این تِی جمع می کنم! میگه : نه خانم، نمی شه لوله حتماً گرفته ما هم اومدیم که فنر بزنیم، فنر هم خیلی طویله به همه این وسایل صدمه می زنه!! می گم مگه این فنرتون چند متره می گه 6 یا 7 متری می شه!!!! گفتم خیلی خوب من که نمی تونم خودتون جابجا کنید. حالا هر چی رو که می خواستن جابجا کنند می گفتم چه لوله باز بشه چه نشه ما پولمونو می گیریماااااا، چون شما دارین وقت ما رو می گیرید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نمۥردیم و اینا هم واسه ما خط و نشون کشیدن!!!!!!!! می بینین ،بسی حالشو بردم. حالا اومدن وسایل رو به قول خودشون جمع کنن، هی میگن این چیه ؟اون چیه؟ الان که فکر میکنم می بینم حتی این لندهورا هم از شرایط روحی مزخرف من نهایت سوء استفاده رو نموده و منو سر کار گذاشتن .منم که قوربون خودم برم، عشق کار، حسابی سر کار رفته و به تک تک سوالاتشون مثه این احمق ها جواب دادم.
بعد این همه سوال و جواب می گن اینا سنگینه ولش کنین وسایل طوری نمیشه!!!  رفتن با یه فنر حداکثر 3 متری اومدن تو و عازم آشپزخونه شدند. البته منم بیکار نشستم، رفتم آلت قتاله رو حسابی تیز کردم تا اگه هیچ ….. تو زندگی شون نشدن لااقل توی این ایام شهید راه حسین بشن. از کم سعادتیشون بود که مامان سریع رسید و خونشون به زمین نریخت.
شرح مفصل خرابکاری هاشون بماند، فقط همین قدر بگم که منی که تا بحال فنر زدن ندیده بودم بهتر از اینا می تونستم این امر خطیر رو لااقلش تا یه حدودی به سرانجام برسونم. بهونشونم چی بود؟ این دستگاهمون واسه اینجا ضعیفه و نمی کشه باید زنگ بزنین از بیرون یکی بیاد. یکی نیست بگه ناسلامتی شماها تأسیسات سه تا برجین!!!!!!!
در حال حاضر هم نشستیم و به مناظر زیبایی که در منزلمون شکل گرفته اند نگاه می کنیم و حالشو می بریم.
قراره فردا بیان و دیوار هال و آشپزخونه رو بکنن تا مشکل را ریشه یابی و رفع نمایند. البته ارواح قورباغه های سبز رنگ. احتمالاً یه سه چهار روزی حداقل درگیر باشیم.
عکسهای یزد رو هم با عرض شرمندگی همسرجان قول دادن که تا دوشنبه بذارن. این چند وقته خیلی سرش شلوغ بوده و اوضاع احوالات شرکتشون  قمر در عقرب بوده . بازم پوزش.
فعلاً تا بعد.

سفر یزد

تعطیلات را در یزد چگونه گذراندیم

ما یکشنبه ساعت 4 صبح رسیدیم تهران جای همتون خالی،خیلی خوش گذشت. من بار اولم بود که می رفتم یزد اما همسرجان 10 سال پیش هم اومده بود.محل اقامتمون هتل داد بود،که تقریباً 5 ماه پیش افتتاح شده بود. معماری فوق العاده زیبایی داشت و کلیه وسایلش با ظرافت و سلیقه خاصی انتخاب شده بود، طوریکه از همون اول تحسین هممون رو برانگیخت. تنها عیبی که داشت عدم تنوع منوی غذا بود که به نظرم اگه این مورد رو هم اصلاح کنه دیگه حرفی تو کارش نخواهد بود.

اماکن دیدنی و بسیار قشنگی داشت که هنر و سلیقه مردم این شهر رو در قرون گذشته نشون می داد. من عاشق بافت های قدیمی و اماکن تاریخی ام و از لحظه به لحظه سفر و سیاحتمون توی شهر لذت بردم. چه روزگارانی رو این شهر به خود دیده . شاید فکر کنید خل شدم، اما در و دیوار این شهر با آدم حرف می زنه.از اماکن دیدنی و قشنگش می شه به مسجد جامع، باغ دولت آباد، موزه آب، مجموعه امیر چقماق، آتشکده و موزه آیینه و روشنایی اشاره کرد. چند تا دیگه موزه هم داشت که متأسفانه همشون توی این چند روزه تعطیل بودن مثل موزه علوم و تاریخ طبیعی، موزه سکه .

یه چیز خیلی جالب این بود که این چند روزی که ما اونجا بودیم همه مغازه ها تعطیل بودن و شهر فوق العاده خلوت بود.

از کرایه ماشین بگم که به طرز وحشتناک و غیر قابل باوری ارزون بود. کل یزد رو که دو سه دور می گشتی حداکثر 2500 تومان می شد. هوا خیلی تمیز و از تهران دو سه درجه ای گرمتر بود، البته سرماش یه جورایی تا مغز استخون آدم رسوخ می کرد.

طفلکی مامان شب آخر بدجوری سرما خورد. جریان سرماخوردنشم بامزه بود. شب آخر تو هتل عروسی بود و این کشف بی مثال هم توسط اینجانب به خانواده اعلام گردید و مامانم هم که دیگه نگو، تا اسم عروس و عروسی می یاد وسط ، از خود بی خود می شه. با یه تی شرت نازک ، توی اون سرما پرید بیرون. هر چی گفتیم مادرت خوب، پدرت خوب بیا برو تو الان سرما می خوری گوشش بدهکار نبود که نبود، هی می گفت الان عروس می یاد و من نمی بینمش. خلاصه آخرشم این عروس خانم رو نمی دونیم از کجا فرستادن توی سالن که ما چشممون به جمالشون روشن نشد که نشد. فقط مثه اینکه تصمیم جدی داشتن که مامان ما رو مریض کنن. از اونجاییکه مامان جان بسیار از ته دل آرزو کرده بودن عروس ببینن، دم رفتنمون یه عروسی دیگه به پا شد و از بخت و اقبال خوش یه عروس و دوماد ناشی هم به پستمون خوردن که عوامل صحنه در یک قدمی ما مدام بهشون کات می دادن. این شد که مامان جان یه دل سیر عروس خانم ظریف و نقلی مجلس رو دیدن.

عکسها رو هم که قرار شد هسر جان بگذارند چون با این سرعت افتضاحی که توی خونه دارم نمی شه

سلام به همه دوستای خوبم

اول از همه یه خبر بسیار خوش اینکه اینترنتمون وصل شد. هوراااااااااااااا

بعدشم،عید غدیر اولین سالگرد نامزدیمون بود و به همین مناسبت همسر عزیز برام یه لپ تاپ خریدن.قرار شد که من دیگه دست از سر کامپیوترشون بردارم و حتی اسمشو هم نیارم.

از اینجا اعلام میکنم همسر جان ، دستت درد نکنه ، بسی ما را غافل گیر نمودید. می دوستمت.

عجب لباس خوشگلی!

چه شوهر خوبی نصیبش شده ، خوش بحالش!

چه خونه و زندگی دارن!

چقدر با هم خوبن!

چقدر خوشگل و خوش هیکلی!

چقدر ناخن هات قشنگه!

و هزار و یه جمله دیگه مشابه اینها، به اعتقاد خیلی ها خوش یومن نیست و اگرم گوینده یه جفت چشم شور هم داشته باشه که می شه نور علی نور!آیا واقعاً چشم زدن واقعیت داره؟

من که خودم به شخصه ، علیرغم زندگی با خونواده ای که 100% به این قضیه ایمان دارن ، اینجوری فکر نمی کنم و برام هم تا به حال پیش نیومده که چشم بخورم. من همیشه فکر می کنم به مسائل روزمره و اتفاقاتی که برامون می افته، می شه از زوایای مختلف نگاه کرد و همیشه اعتقاد دارم هستی دقیقاً اونچیزی رو بهت می ده که باورش داری.چند وقت پیش توی یه کتابی خوندم که اگه چیزی رو می خواین همیشه اونو با جملات مثبت و در آینده نزدیک بیان کنید و مطمئن باشید که هستی اونو بهتون تقدیم میکنه. راستش اولش اصلاً به این حرف ایمان نداشتم اما پیش خودم گفتم یا می شه یا اوضاع و احوالاتم به همین منوال باقی می مونه دیگه . این بود که شروع کردم به بیان خواسته هام و روزانه اونارو با خودم تکرار می کردم . هر چی بیشتر می گذشت ایمان منم به اون جملات و تحققشون بیشتر می شد، جوری که خیلی از وقتها خودمو توی اون شرایط به وضوح می دم و حس می کردم.بیان مثبت آرزوها هم یه شیوه خاصی داره و باید در گفتنش خیلی دقت کرد، اینو گفتم که اگر علاقه داشتین امتحانش کنین، اشتباه اولیه منو تکرار نکنین. البته من زودی پی به اشتباهم بردم و فقط یه کمی زمان رو از دست دادم.

مثلاً اگه می خواین لاغر بشین نگین من نمی خوام چاق باشم بگین من لاغر می شم و کاملاً متناسبم یا اگه می خواین پولدار باشید نگین : من نمی خوام اینقدر بی پول بشم یا من نمی خوام مسائل مادی بهم فشار بیارن بلکه بگین من پولدارم ، یا من به اندازه ای پول دارم که رفاه منو تأمین می کنهیا اگه می خواین همسر ایده آلی داشته باشید اول لیستی از تمامی فاکتورهای مورد علاقه تون رو تهیه کنید و بعد اونو روزانه با خودتون تکرار کنید. تکرار روزانه واسه اینه که ایمانتون قوی بشه چون اکثر ماها عادت کردیم خودمونو دست کم بگیریم و به کم راضی باشیم و تجربه ها و رفتارهای کهنه رو مرتباً در زندگی مون تکرار کنیم.

مثلاً دیدین بعضی ها همیشه سر قرارشون دیر می رسن. مخصوصاً همیشه رو بولد کردم که بدونین بعضی وقتها رو شامل نمی شه. به هر حال واسه هممون پیش می یاد که یه وقتایی هم دیر برسیم. این آدما اعتقاد دارن تأخیر توی طالعشون نوشته شده و همیشه هم می گن می دونستم دیر می رسم، من هیچوقت نمی تونم سر وقت برسم.

یا مثلاً دیدین بعضی ها حتی وقتی همه چی جوره و زندگی شون روال آسوده ای به خودش گرفته می گن این نمی تونه حقیقت داشته باشه و بعدش می دونین چی می شه . خیلی زود سر و کله یه دردسر بزرگ پیدا می شه و زندگی شون غم انگیز می شه.

یا دیدین بعضی ها همش براشون حادثه های ناجور اتفاق می افته مثلاً سقوط از نردبون، از دوچرخه افتادن، تصادف رانندگی، برق گرفتگی و …

یا بعضی ها همش مریض و بیمارن و سالی شونصد بار سرما می خورن

یا بعضی ها همیشه شلخته و بی نظمند

یا همیشه ورشکسته و بدهکارند و تا پولی میاد به دستشون ، سه سوت به بادش می دن و بعدشم دیگران و اقتصاد رو علت ناکامی شون می دونن. البته در اینکه وضعیت اقتصادی مملکتمون درب و داغونه شکی نیستهااااا منظورم آدماییه که مثه خیلی از ماها زحمت پس انداز کردن و قناعت رو به خودشون نمی دن.

صحبت راجع به بدی و خوبی نیست مسئله اصلی اینه که ما بر اساس الگوها و برنامه های ثبت شده در ذهن و ضمیر ناهشیار خود عمل می کنیم. بعضی از این الگوها هم می تونن همزمان با هم در ضمیر ما باشه.الگوهای مردم کثیفن، زندگی وحشتناکه، چرا دنیا با من اینطوری می کنه؟، ای کاش مرده بودم، من از پس زندگی ام بر نمیام، من همیشه جا می مونم، هیشکی منو دوست نداره، همه منو طرد می کنن ، من همیشه مریض و ضعیف بودم و هستم هستند که شرایط زندگی ما رو تعیین می کنن اینا رو می گن الگوهای منفی .

یه سری الگوها هم بنام الگوهای مثبت که شاید با شما سازگاری بیشتری داشته باشه مثه من همیشه سالم و تندرستم، به هر کاری که دست می زنم پول در میارم، هر چی می خرم سود می کنم، من به همه اعتماد دارم و اونها هم به من کمک می کنند، هر کاری که بخوام بکنم همیشه جالب و راحته و…. اینجور وقتا خیلی از آدما می گن خوش بحالش، اگه منم یه ذره از شانس اونو داشتم اونوقت… البته این به نطر من اصلاً به شانس هم ربط نداره خوب حالا باید چیکار کرد که الگوهای منفی تبدیل به مثبت بشه؟ کافیه تصمیم بگیریم و تغییر کنیم تا زندگی تغییر کنه، البته به محض اینکه تصمیم میگیریم تغییر کنیم ، هستی ما رو امتحان می کنه تا ببینه چقدر برای این تغییر مصر هستیم و مصمم. مثلاً دیدین درست همون روزی که تصمیم می گیریم رژیم بگیریم و لاغر بشیم ، همه دعوتمون می کنن مهمونی!!

خلاصه که مصصم باشید چون موقع اعلام تصمیمتون به همه، من وقتی تصمیم میگیرم حداقل به همسر جان اعلام میکنم تا مصمم تر بشم و از خجالت اونم که شده پای تصمیم هام بمونم، هستی دست بکار می شه .

حالا شاید بگین اینا چه ربطی به چشم زدن داشت. الان ربطش رو میگم .

به اعتقاد من ماها همیشه اون چیزی رو به سمت خودمون جذب می کنیم که انتظارش رو داشته باشیم. چون هستی اونطوری با ما رفتار می کنه که خودومونو لایق اون میدونیم. وقتی راجع به خودمون، روابطمون، زندگی مون، کارمون ، آدمای دورو برمون مثبت فکر کنیم ، مثبت هم به سراغمون می یاد و شانس نه یکبار بلکه هزار بار در خونمونو می زنه.پس من میگم چشم مردم نیست که شوره بلکه این خود ما هستیم که با اعتقاد به این مطلب، کاری میکنیم تا در اون جهتی حرکت کنیم که شومی و بد یومنی زندگی مونو خراب کنه.

خود منم بعضی وقتا یادم میره که چطوری فکر و رفتار کنم، مثه همین دیشب که روی مخ همسرجان پاتیناژ نمودم و هی غر به جونش زدم. از وقتی که دکتر بهم قرص های هورمونی داده، بلکه هویتم مشخص بشه ، همش احساس می کنم چاق شدم . حس های مزخرف دیگه اش به کنار، مثلاً حالت سرگیجه و تهوع و دل درد و افسردگی، این حس چاق شدن و سنگینی اش مزخرفه. مدام تا دیشب آخر وقت می گفتم دوست ندارم چاق بشم؛ چرا چاق شدم؛ این دکتره هم که هیچی حالیش نیست هرچی می گم من این قرص ها رو نمی تونم بخورم بازم از اینا تجویز کرده و … طفلکی همسر جان که صبوری کرد و از این همه غر دم بر نیاورد. تا اینکه یکی درونم فریاد زد بسه دیگه ، نشستم یکمی کتاب خوندم و یادم افتاد که دارم دستی دستی خودمو می ندازم تو هچل. به قول یکی از دوستان هرازچندگاهی یکی یا یه چیزی باید این مسائل رو بهمون یادآوری کنه .

بریم سر موضوع چشم زدن .چندتا مثال زنده ای که خودم به عینه دیدم رو براتون تعریف می کنم تا بگم چرا به چشم شور اعتقاد ندارم:

من یه دختر خاله دارم که فوق العاده زیبا، تحصیلکرده ، خوش تیپ، خوش هیکل تپلی راستش من آدمای تپلی رو خیلی بیشتر از لاغر دوست دارم البته منظورم چاق نیست هااااا ، پولدار، هنرمند، پر جنب و جوش و شاد و هر چی که از نظرتون حسن به شمار بیاد این دختر داره. تو سن 17 سالگی قبل ازاینکه دیپلمش رو بگیره با پسری ازدواج کرد که 11 سال از خودش بزرگتر بود و اونم مثه خود اون از محاسن و کمالات کم نداشت. عروسی خیلی مفصلی گرفتن که تا چندین سال سر زبونا بود. خاله من طبق عادت و اعتقادات دیرینه مدام می خواست که براش اسفند دود کنن تا چشم نخوره. تقریباً 2 الی 3 ماه بعد از عروسی شون فهمیدیم بدفرم مریض شده و دکترا جوابش کردن. اسم بیماری که گرفته بود الان یادم نیست اما مربوط به مغزش می شد، مغزش دیگه پیام گرسنگی نمی فرستاد. تقریباً بعد از گذشت 6 ماه تبدیل شد به یه دختر افسرده ، عصبی، بسیار لاغر با وزن 30 کیلو که توانایی حتی صحبت کردن هم نداشت دکتر ها تأکید کرده بودن که به هیچ وجه باهاش بحثی سر خورد و خوراک نکنن چون این بیماران اونقدر اعصابشون ضعیف می شه که تحمل هیچ چیزی رو نخواهند داشت و ممکنه خودکشی کنن. دکترها آخر عاقبت این بیماری رو بعد ار تحلیل رفتن عضلات ، فلج و مرگ پیش بینی کرده بودن. شاید تا حالا شما هم مثله همه فک و فامیل ما گفته باشید خوب معلومه دیگه چشمش کردن اما من هنوزم می گم نتیجه این بیماری چیزی جز وسواس بیش از حد خاله من به مانکن نگه داشتن بچه هاش و اعتقاد بی ربطش به چشم شور مردم و وسواس بیش از حد  و عدم دوست داشتن خودش به همون شکلی که بود، نمی دونم. دختر خاله ام از 12 سالگی تحت رژیم های خیلی سخت و ورزشهای سنگین بود و با وجود هیکل قشنگی که داشت مدام از سوی خانوادش مخصوصاً خاله و پسرخاله ام چاق خطاب می شد. خوب نتیجه ای جز این رو آدم نمی تونه متصور بشه ، می تونه؟ من که هرگز نمی پذیرم. البته خاله ام اینابه سرعت بردنش آلمان و تقریباً به واسطه وقوع یه معجزه یا چیزی شبیه به اون حالش خوب شد. البته هنوز خیلی مونده تا همون آدم سابق بشه. معمولاً زیاد مهمونی نمیره و اگرم بره زود اونجا رو ترک میکنه چون اعصابش هنوزم ضعیفه، تمام دندوناش پر کرده و آسیب دیده است، هر چیزی رو هنوز نمی تونه بخوره چون روده و معده اش هنوز همه چی رو قبول نمی کنه، دکتر برای حداقل 10 سال حامله شدن رو براش غدغن کرده و خلاصه زندگی اش روال نرمالی نداره.اینجاست که باید بگن از ماست که بر ماست نه اینکه لعنت به چشم شور مردم .

یا چند ماه پیش مادر عزیز همسرجان، سخت سرماخورد و وقتی علت رو جویا شدیم گفت من با یکی از اقوام مشغول غیبت کردن بودیم و در حین مکالماتمون هی به طرف مربوطه می گفتم که بهتره بس کنیم چون یا یه بلایی سر من میاد یا سر تو ، البته بگم مادر شوهر من فوق العاده بانوی فهمیده و مهربون و با کمالات و با محبت و معتقدیه که فقط ازش خیر سر میزنه و اونقدر لطف و محبت داره به آدما که حاضره خودش سختی بکشه اما دیگران در آرامش باشن ، خوب طبیعیه که یه همچین آدمی معمولاً سنگ صبور آدماست و ناخواسته وارد بحثهای غیبتی می شه، خوب این اعتقاد منجر به چی شد: مریضی ایشون.

یا یکی از اقوام نزدیکم ، 14 روز بعد از ازدواجش از همسرش جداشد!!!! فکر کنم هنوزم رکورددار باشه، البته نه به این راحتی که گفتما به هر حال توی مملکت ما این پروسه سر درازی داره ولی به هر حال دیگه پیش هم نبودن تا همین چند ماه پیش که حکم طلاقشون صادر شد و چقدر به خاطر صدور این حکم هممون عذاب کشیدیم. همه گفتن زندگی اینا رو چشم زدن، اما از اولش این اتفاق برای من عین روز روشن بود. انتخاب ناآگاهانه و غلط بدون شناخت و صرفاً بخاطر یه سری فاکتورهایی که حتی معیار انتخاب یه دوست هم نیست چه برسه به شریک زندگی ، آیا می تونه نتیجه ای جز این داشته باشه؟ پس بازم باید گفت از ماست که بر ماست نه اینکه لعنت به چشم شور مردم .

یا مثلاً خود من چند وقت پیش به طرز فجیعی در آشپزخانه پدری کله پا شده و پاهام با زاویه 180 درجه گشوده شد که احتمال بسته شدنش تقریباً به صفر میل می کرد. علت از سوی مامان جان چی اعلام شد: چشم شور اقوام پدری که اومده بودن مهمونی خونه ما. یکی نیست بگه وقتی آشپزخونه رو می شورید و یه جفت دمپایی ابری به آدم می دید، معلومه آدم مغزش رو در دهانش ملاقات می کنه. یکی دیگه نیست بگه خوب اونا دادن، تو چرا پوشیدی؟؟؟؟ بازم چی از ماست که بر ماست نه اینکه لعنت به چشم شور مردم .

یا قبل از اینکه بیکار بشم، یکی از همکارام گفت عجب ناخنهات قشنگه ، خوش بحالت، ناخنهای من حتی یک میلیمتر هم بلند نمیشه اگرم بشه فرطی میشکنه. اینقدر همه گفتن که الان می افتی و هم ناخن هات می شکنه و هم میمیری ، این دختره چشمش شوره، این اصلاً سقش سیاهه و … که تلقینات اونا اثر گذار واقع شد و همه ناخن هام از ته شکست جوری که تا چند روز وحشتناک دردناک شده بودن. شانس اوردم خودم اعتقاد نداشتم وگرنه حکماً الان در سینه قبرستان آرمیده بودم. علت اصلی اش چی بود، عدم استفاده از دستکش به هنگام شستشوی ظروف، برخورد مداوم ناخنهام به میز و کیس بچه ها بود، آخه یه روزی اومدن گفتن جای یه سری ها عوض بشه و ماشاالله توی اون شرکت هم همیشه من باید نقش آچارفرانسه رو بازی می کردم؛ یه روز مسئول فنی می شدم ، یه روز مدیر اجرایی، یه روز عکاس و فیلم بردار، یه روز مسئول تبلیغات ، یه روز مسئول غرفه در مجمع بانک و یه روزم بخاطر اینکه مسئولیت های سرپرستی رو درست انجام نمی دادم شاکی می شدن؛ یکی نیست بگه لامذهبا آخه منی که همه کاری واستون می کردم و همه انتظاری از آدم داشتید وقت می کردم به مسئولیت سرپرستی ام برسم. اینقده خوشحالم که دیگه نمی رم توی اون شرکت لعنتی.خلاصه بازم قضیه شکستن ناخنهای من ربطی به چشم مردم نداشت.

بازم بگم و عدله بیارم که آقاجان اگه اعتقاد داشته باشید به چشم شور مردم و تازه بدتر از همه پیش بینی هم بکنید که به واسطه اون چشم شور ، چه بلایای طبیعی و غیرطبیعی به سراغتون میاد، مطمئن باشید که همون بلا با شتاب به سراغتون میاد البته نه به واسطه چشم شور ملت بلکه به واسطه اعتقاد خودتون.

تازه این دلایل هم اگه کارساز نیست یه دلیل دیگه ، من آدم مذهبی نیستم ولی خوب یه سری اعتقاداتی دارم که خیلی ها قبولشون ندارن و برام هم مهم نیست که می خوان بپذیرن یا نه، به هر حال هر کسی یه اعتقاداتی داره دیگه، اما من دینم و خدای خودمو با یه فرمتهای دیگه ای دوست می دارم. ولی به هر حال هر دین و آیینی که داشته باشیم ، به هر حال به وجود خداوند که اعتقاد داریم دیگه. اگه می گن اونه که قادر متعاله و فاعل مطلق و خواست اونه که متحقق می شه، یا به قول قدیمی یا که می گفتن به حرف گربه سیاهه که بارون نمی یاد، پس چشم مردم و شوری اون بی معنیه مگر اینکه کسی اصرار داشته و باشه و اعتقاداتش کار دستش بده.

حالا اگه کسی دلایل بهتر مبنی بر صحیح بودن فلسفه شوری چشم داره بگه ، مشتاقانه می شنویم.

راستی سفر یزد و خاطرات و عکسها رو توی پست بعدی ام می ذارم. یادم نرفته هاااااااا. جای همتون خالی بسیار خوش گذشت

میریم اردو

سلام به دوستای خوب و مهربون
ممنونم از فرانک ، هلیا، الهه و شادی عزیز
راستش هنوز اینترنتتمون وصل نشده و بخاطر همینم دیر به دیر می یام

تا دیروز فکر می کردم تصمیمم رو در مورد درس و کار 100% گرفتم و می دونم می خوام چیکار کنم که عصری از شرکت ایرانسل زنگ زدند خونمون
آقای …: سلام خانم از شرکت ایرانسل تماس می گیرم
اینجانب با شوق و ذوق فراوان: سلام آخ جون گوشی ام پیدا شد؟
آقای…: گوشی؟؟؟؟؟؟
من:بله دیگه ، هفته پیش اومدم فرم ردیابی گوشی رو پر کردم !!!
آقای …:نخیر خانم ، رزومه شما الان جلوی منه و آقای دکتر… می خوان امروز باهاتون مصاحبه کنن
من: رزومه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اینقده که دوستان و آشنایان لطف دارن و دنبال یافتن شغل برای بنده هستن آمار فرافکنی رزومم رو ندارم .

من: خوب بفرمائید جناب
آقای …: شما توی رزومتون نوشتید تحلیل گر اقتصادی و دکتر بسیار مایل هستند که در این زمینه با شما مصاحبه کنند، امروز وقت دارید؟
من با تفکر و گیجی فراوان نمی دونم این جمله از کجام درومد و گفتم: امروز که وقت ندارم!!!!!!!!
آقای …: خوب فردا چی؟

ای بابا، شد من یک بار محض رضای خدا ، تصمیم قطعی بگیرم و برنامه ریزی بکنم و شروع به اجرای برنامه بکنم و تا آخرش به خیر و خوشی پیش برم؟؟؟؟

بنده: فردا خوبه ، فردا می یام خداحافظتون باشه جناب
و گوشی رو گذاشتم
و دوباره زنگ تلفن
بنده : بفرمائید؟
آقای …:خانم آدرس ندادم خدمتتون

نمی دونم بعضی ها تا کی می خوان نواحی بالایی وجودشون رو همینطور آکبند بذارن؟؟؟؟؟
بنده: جناب در ابتدای عرایضم ، گفتم که بنده هفته پیش اومدم اونجا و فرم پر کردم دیگه !!! این یعنی که آدرس رو بلدم
نمی دونم چرا تازگیا اینقده عصبانی و کم طاقت شدم
البته یه مقادیریش مربوطه به اختلالات هورمونی بنده

چند روز پیش رفتم و جواب آزمایش خیلی بامزه ام رو گرفتم
بالای 50 منتظر به دنیا آمدن یک جوجه باشید
بین 30 تا 50 جواب منفی زن
بین 30 تا 10 مرد
زیر 10 شرمنده اخلاق همه عزیزان نامشخص

جواب بنده 5/1 بود ، کلاً تکلیف هورمونی ام هم نامشخصه !!!!!!

خلاصه امروز رفتم شرکت ایرانسل و بعد از یک ساعت معطلی گفتند که آقای دکتر و آقای … تشریف نیاورده اند و مصاحبه را تا دقایقی چند یکی دیگر از آقایان کله گنده انجام می دهند
منم که شاکی از این همه وقت نشناسی و بد قولی، بعد از یک ربع معطلی بیشتر، متأسفانه تنها چیزی که توی این مملکت ارزش نداره وقت مردمه، رفتم پیش این آقای کله گنده.
آقای کله گنده که بادی به غب غبشان انداخته بودن: شما خانم؟
بنده : بانوی خوب
آقای کله گنده:رزومتون ؟
بنده: والا باید دست خودتون باشه دیگه!!! تقریباً از شدت عصابانیت می خواستم صندلی کناریش رو بکوبم توی سرش، بی شخصیت ایستاده از من داشت مصاحبه می کرد!!! یه جوری هم حرف می زد انگار حکماً رهبر مملکته و هر غلطی می خواد می تونه بکنه و هر طوری می خواد می تونه حرف بزنه!!!!
آقای کله گنده: خانم… رزومه ایشون کجاست؟
خانم منشی بخت برگشته که تقریباً از نعره ایشون شخص عزرائیل را ملاقات نموده بود: صبح براتون ایمیل کردم
آقای کله گنده:عجب ، عجب ، کجای ایملمه؟
خدای من ، این دیگه کیه که می خواد با من مصاحبه کنه ؟!!!!!!
آقای کله گنده: آهان پیدا کردم ، خوب شما دو تا لیسانس دارید؟!!! شما تحلیل گر بازرگانی هستید؟!!!
یکی نیست بگه تو که اینقده زبانت ضعیفه ، واسه چی اینهمه اهن و تولپ می یای؟؟؟
بنده : نخیر، اون مدرک دیپلممه و اون یکی هم مدرک لیسانسم
آقای کله گنده: خوب پس در استفاده از لغات بیشتر دقت کنید!!!

اینو می گن آخر اعتماد به نفس!!!!!!!!
بنده هم که حوصله ام از بی سوادی و بی شخصیتی و بی احترامی این …. به سر اومده بود. در جای خالی هر چیزی که فکر می کنید لیاقتش رو داره بگذارید، سه چهار تا تیکه بارش کردم و بعدشم که می تونید حدس بزنید چی شد،
آقای کله گنده: تشریفتون رو ببرید ، حالا باهاتون تماس می گیریم
بنده هم بی خداحافظی اومدم بیرون.

عجب مملکت گل و بلبلی داریم
خوب داریم حالشو می بریم
کله گنده هامونو تو رو خدا!!!!!!!

خلاصه افتادم توی یه سیکل مزخرف
تصمیم گرفتم تا سال دیگه این موقع ها دیگه به کار فکر نکنم ، فعلاً بچسبم به درس تا بعد ببینیم چی می شود.

کلی سرخوشم

راستی تا 30 دقیقه دیگه به مقصد راه آهن حرکت می کنیم و این سه روزه رو می ریم یزد .
می ریم اردو
می ریم اردو
می ریم اردو

وقتی برگشتیم ، با کلی عکس و خاطره ، دست پر می یام پیشتون
فعلاً خداحافظ

؟

سلام به همه دوستای خوب و مهربونم

شرمنده که اینقده تأخیر داشتم و پیدام نبود راستش این چند وقته بد فرم مریض شده بودم ، از این ویروسهای عجیب غریب، هنوزم متأسفانه کمابیش سرفه رو چاشنی تنفسمون داریم. کلاً خیلی بی انرژی شده بودم و به زور از جام بلند می شدم. البته خدا رو شکر بهترم.

یه تصمیماتی هم در مورد کار و ادامه تحصیل باید بگیرم که کلی فکرم رو مشغول کرده و باید تصمیم نهایی رو بگیرم البته هنوز سردرگمم. بخاطر همه این مسائل یه مدتی دست و دلم به نوشتن نمی رفت. بازم شرمنده دوستان عزیزم هستم که غیبتم از صغری به کبری کشیده شد. 

 از بد روزگار، نمی دونم چرا ولی تا جون می گیری و خودتو آماده می کنی که دوباره برنامه های روزانه رو مثل روال قبل انجام بدی، یه اتفاقی باید بیافته که حالت گرفته بشه!!!!!!!!!

دیروز گوشی ام رو دزدیدند!!!!!

چه دوره زمونه بدی شده ، البته منم توقع ام زیاده ، توی این روزگاری که آدما به همدیگه هم رحم نمی کنن انتظار زیادیه که فکر کنم دزدی اموال شون باید خیلی عمل زشتی باشه . کلی یادگاری و خاطره توش داشتم، تمام هایی ،که از ابتدای آشنایی ام با همسر جان، آرشیو کرده بودم و کلی عکس و خاطره هام دیگه نیستند بدجور بهش وابسته شده بودم. دلم براش خیلی تنگ شده. 

 قول می دم به زودی با مطالب جدید برگردم

 یکمی خسته ام و غمگین

دیشب از ناراحتی نخوابیدم .

  

برای آرام عزیز : خیلی ناراحت شدم وقتی وبلاگت رو خوندم و متوجه شدم که با همسرت خیلی مشکل داری؟ اما مطمئن باش که اگر اراده کنی میتونی به مشکلات غلبه کنی . خوشحالم که مطالبم به نظرت مفید میاد و امیدورام بتونم کمکی حتی کوچک برای بهتر شدن ارتباطتون بکنم.

برای فرانک عزیز: راستش خیلی ها ، که البته زن و مرد هم نداره ، از روانشناسی خوششون نمی یاد. راستش به نظر من این افراد دید صحیحی نسبت به این موضوعات ندارند وگرنه نه تنها ابراز بی علاقگی نمی کردند، بلکه به دنبال راهکارهای بیشتر و بهتر در زمینه بهبود ارتباطاتشون می رفتند. این ارتباطات لزوماً ارتباط زناشویی نیست ، می تونه ارتباط یه مادر با فرزندش باشه ، میتونه ارتباط یه رئیس با مرئوسش باشه ، می تونه ارتباط یه آموزگار و استاد با دانشجویانش باشه و …درد اصلی امروز جامعه بیمار ما به نظر من نداشتن روابط مؤثر و سالم افراد در تمامی سطوح و زمینه ها با همدیگه است.

بریم سر موضوع اصلی:همسر خوب بودن، چیزی فراتر از تعریف و تمجدید از همسر و پوشیدن لباس خواب اغوا کننده است. همسر خوبی بودن موضوع مهمتری رو نیز در بر می گیره و اون به عهده گرفتن مسئولیت شادی و سعادت خود می باشد.چند نفر به واقع می دونند که کی هستند و یا چه چیزی خوشحالشون می کنه؟ اغلب دوستان متأهل من خودشون رو دختر فلان کس، مادر فلان بچه و یا همسر فلان آدم می دونند. به عبارت دیگه خودشونو وسیله دیگر افراد توصیف می کنند نه آنچه که به واقع هستند. برخی از دوستان من، احساس می کنند که شوهرشان مسئول شادی و سعادت آنهاست. اما واقعیت امر اینه که هر یک از ما، مسئولیت رضایت خاطر و سعادت خود را بر عهده داریم . کسی که عاطل و باطل در جایی بنشینه و کاری انجام نده و منتظر بمونه تا کسی از راه برسه و اونو سعادتمند کنه ، دیر یا زود نا امید خواهد شد

در طول روز به گفتگوهای ذهنی خودتون گوش بدید و ببینید آیا در این گفتگو ها از واژه ای کاش و اگر استفاده می کنید یا خیر؟ مثلاً : ای کاش لاغرتر بودم در نتیجه خوشحالتر می بودم. ای کاش یه بچه داشتم ، در این صورت خوشبختر بودم، اگر خونه بزرگتری داشتم ، خوشبختر بودم. اگر خوشگل تر بودم ، خوشبخت تر بودم . اگر ثروتمند تر بودم خوشبخت بودم و ….تنها کاری که ای کاش ها و اگر ها می کنند اینه که ما رو از اکنون و از زمان حال غافل می کنند.

من خودم وقتی دچار این بازی بیهوده می شم یاد یه متن قشنگی می افتم:” در گذشته گان(کسانی که در گذشته سیر می کنند)، درگذشته اند(مرده اند)، آینده نگران(کسانی که در آینده سیر می کنند) ، نگرانند. بین دو عدم ، حال را دریاب.” وقتی توی گذشته زندگی می کنیم و یا به آینده چشم می دوزیم و تمام حواس خودمون رو بر اون معطوف می کنیم، در واقع کاری نمی کنیم جز اینکه خودمون رو از لذت بردن در زمان حال بی نصیب می کنیم. شاید هفته آینده، ماه آینده و یا سال آینده هرگز از راه نرسید!! دیروز رفته و فردا شاید هرگز از راه نرسه!به قول شاعر عزیز و فقیدمون سهراب سپهری: زندگی آب تنی در حوضچه اکنون است

زمان آغاز روابط عاشقانه با همسرتون همین الانه، زمان خرید اون لباس قشنگی که همیشه آرزوش رو داشتید الانه، زمان در دست گرفتن زندگی و خوشی و لذت و سعادت هم اکنونه . زندگی هیچوقت ، هیچ چیزی رو تضمین نمی کنه.  تأخیر در برآوردن آرزوهامون ، بی شک چیزی جز تأسف و حسرت در بر نخواهد داشت. به یاد عزیزانی که از دستشون دادیم بیافتیم. آیا روزی فکر می کردیم دیگر در کنار ما نباشند؟؟ اونچه که در زندگی ارزش داره ، هر لحظه از سفر ماست نه مقصد نهایی ما. بگذاری فردا خودش برای خودش فکری بکنه، از امروز نهایت بهره و لذت رو ببرید.و یه نکته مهم تر : اگر بیشتر وقتها احساس دلتنگی و افسردگی می کنید و بیمار نیستید به این معنا که ناراحتی جسمانی خاصی ندارید، لازمه که طرز تفکر خودتون رو عوض کنید. افکار و باورهای ما تا حد بسیار زیادی ، مسئول احساس و وقایعی هستند که در زندگیمون رخ می دهند. اگر فکر کنید که برای زندگی خودتون کاری از دستتون بر نمیاد و یا نمی تونید شرایطتتون رو عوض کنید، فقط روند افسرده تر شدن خودتون رو سریعتر می کنید.اگر احساس ناتوانی می کنید چون کسی بهتون آسیب زده، بهتون توهین کرده، ازتون سوء استفاده کرده، منصف نبوده و یا مسئول هر درد و ناراحتی است که احساس می کنید، با فرد مذکور صحبت کنید. بگذارید بداند شما ناراحتید و موضوع ناراحتی شما چیست. اگر می ترسید، به هر دلیلی ، و ترس مانع این گفتگو می شود، بترسید اما کارتان را نیز به هر حال انجام دهید ، چون قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود. احساسات هرگز بروز داده نشده ، هیچوقت از بین نمی روند. اگر آنها را ابراز نکنید، آنها روزی خود را به صورت بیماری و یا ناراحتی های دیگر نشان می دهند. اگر بخواهید صبر کنید تا ترستان از بین برود، هرگز آن کار انجام نخواهد شد. هیچ کس ار ترس تهی نیست

نکنه دوم : بر عکس اونچه فکر می کنید، آقایون از خانمهایی که هیچوقت از خود عقیده ای ابراز نمی کنند، و یا همیشه با گفته هایشان موافق هستند، و یا همیشه زحمت تصمیم گیر را بر دوش آنها می گذارند، خوششان نمی آید، چون احساس می کنند زیر فشار هستند. زنی که برای خودش و نیازهاش ارزش قائله، حس احترام همسرش رو به خود بر می انگیزونه. زنان شادی که حس خوبی در مورد خودشون دارند، ]البته میدونید که این با از خود راضی بودن و به اصطلاح فیس و افاده، خیلی فرق داره[ ، در نظر مردان بسیار جذاب هستند، چون باعث شادی و انبساط خاطرشون می شن.

نکته سوم: همیشه با خودتون صادق و روراست باشید. به خودتون احترام بذارید و باور کنید که مهم ترین و بی نظیرترین فرد در دنیا هستید چون از شما توی این دنیای به این بزرگی، فقط یکی هست. وقتی برای خودتان ارزش و احترام قائل باشید دیگران هم به شما احترام خواهند گذاشت . برای شروع می تونید شب قبل از اینکه بخوابید، فهرستی از کارهایی که قصد دارید روز بعد انجام بدید رو تهیه کنید البته با ذکر اولویت آنها. این باعث می شه درصد زیادی از نگرانی های روزانه تان برطرف شود و ذهنتون آروم بگیره. نگرانی برای انجام کارهای روزانه ، سه برابر انجام دادن اون کارها انرژی می بره و توان آدم رو تحلیل می ده و وقتی که زمان انجام اونا برسه دیگه توانی براتون نمی مونه . مهم نیست که اون کارها چی هستند از زدن یه تلفن ساده به دوستتون و رفتن به خشکشویی گرفته تا خرید و مطالعه کتاب و ورزش و … و آما…یادتون نره حتماً رسیدگی به خودتون رو در دستور کار روزانتون قرار بدید. چرا؟ چون شما آدم خیلی مهمی هستید و ارزش اونو دارید. بالاخره برای اینکه بتونید ظرف بلورین عشق و محبت دیگران رو کنید باید ظرف باارزش و بلورین خودتون رو هم پر کنید . چون اگه ظرفتون خالی بشه ، دیگه چیزی ندارید که به دیگرون بدید!! شما تنها چیزی رو می تونید نثار کنید که اونو داشته باشید.خوب بودن با خود رو هر کسی یه جوری تعبیر و تفسیر میکنه: برای یکی ممکنه مانیکور کردن ناخنها باشه، برای یکی دیگه ماساژ داده شدن، برای یکی دیگه رفتن به آرایشگاه ، برای دیگری خوندن یه کتاب یا حموم رفتن و ورزش و یا پیاده روی در هوای آزاد باشه ، یکی ممکنه لباس نو خریدن رو به عنوان اهداء یه جایزه به خود، دوست داشته باشه و یا حتی چرت کوچیکی بعد از ناهار و … مهم نیست که اون کار چیه ، مهم اینکه که ظرفتون پر بشه. راستی ، یادتون هم نره که توقع نداشته باشید دیگران فکرتون رو بخونند. اونچه رو که نیاز دارید به آگاهی افراد برسونید. اگر فکر می کنید شوهرم باید بدونه که من به چی نیاز دارم، بچه ام باید بدونه که من تحت فشار روحی ام ، همسایه ام باید بدونه که چقدر خسته ام و … همه اینها رو بگویید و در ذهنتون نگه ندارید چون طبیعیه وقتی من نمی تونم ذهن کسی رو بخونم پس اونم نخواهد تونست.شاید لیست زیر بهتون کمک کنه تا بهتر بتونید به خودتون رسیدگی کنید

صرف ناهار طولانی مدت با یه دوست

خرید با روحیه ای شاد و توأم با ولخرجی،البته به فکر جیب همسر گرامی هم باشید و هرازگاهی ولخرجی کنید، قابل توجه آقایان محترم که به هنگام مطالعه این سطر اخماشون در هم رفت.

ماساژ گرفتن از همسر و یا کسی که وارد به این کاره

رفتن به آرایشگاه برای مرتب کردن ناخنها و موها

شرکت در کلاسهای بدن سازی و یا ایروبیک و یا رقص

تغییر مدل موها و یا رنگ آن

حموم گرم ،اگر وان دارید نیم ساعت در آب گرم حاوی ماده های خوشبو کننده حموم کنید

کتاب خوندن روزی حداقل یک ساعت درباره موضوعات مورد علاقه

 شرکت در کلاسهای موسیقی و یا گوش دادن به موسیقی های مورد علاقه

گرفتن یک روز مرخصی و در بستر ماندن تا دیروقت و استراحت کردن و شکلات و شیرینی خوردن

فیلم نگاه کردن

پیاده روی در هوای آزاد به همراه کسی که دوستش دارید و به شما آرامش می ده

این بحث زیادی طولانی شد ببخشید ، ادامه برای دفعه بعد امروز وقتی داشتم این متن رو می نوشتم خیلی یاد آرام عزیز بودم، از صمیم قلبم امیدورام عشق و آرامش هر چه زودتر به خونتون برگرده ، کوچولوی شما نیاز داره به یه محیط گرم و عاشقونه ، برای اینکه احساس امنیت و عشق کنه .

فعلاً تا به زودی که دوباره بیام

بگیر و ببند

عجب دوره زمونه ای شده ها!!!امروز صبح با مامانم رفتیم آزمایشگاه برگشتنی بعد از قرنی رفتیم میدون ولیعصر که چشمتون روز بد نبینه یکی از این فاطی کموندوها از ماشین کذایی شون پرید بیرون و گفت: خانم بفرمائید سوار ماشین بشید!! ای بابا پدرت خوب ، مادرت خوب ، من الان تازه از آزمایشگاه اومدم چهار لوله خون ازم گرفتن ، حوصله هم ندارم برو دست از سر ما بردار ، بنده سوار ماشین بشو نیستم.

با کلی فیس و افاده گفت وقتی باهات اینقدر مودبانه صحبت میکنم برو سوار شو وگرنه….. ادامه اش رو هم حتماً خودتون می تون حدس بزنید ، خانم ادعای شخصیتش می شه!!!

خلاصه امروز ما هم به لیست سابق دارها اضافه شدیم به همین خوشمزگی و مسخرگی تازه تهدید هم شدم که بار دیگه حتماً سر از وزراء در میارم!! یه تعهد نامه اخلاقی هم به زوردادن که امضاء کنم و بدین وسیله اسمم رفت توی لیست سیاه

افسری که با بسیم به این کماندو خبر داد تا عین بت من از ماشین بپره بیرون ، به مامانم گفته بود : این خانم رو اگر اراذل و اوباش با این سر و وضع ببینن حالشون بد می شه و براتون دردسر درست می کنن، ما وظیفه مون خدمت به مردم و جلوگیری از شیوع فساده !! یکی نیست بگه ارواح قورباغه های سبز رنگ ، تو خودت یکی از اون اراذل و اوباش  چشم چرونش هستی!!! امثال تو مفت خور توی این مملکت هستن که ما به این فلاکت افتادیم

خیلی ناراحت شدم و عصبانی ، از اینکه نتونستم اونچه که لیاقتش رو داشتن رو نثارشون کنم

 افسرده شدم، تو حتی نمی تونی انتخاب کنی که چه لباسی رو دوست داری بپوشی !!!! توهینی بزرگتر از این؟؟؟؟؟؟ چند وقت دیگه ، حتماً بابت نفس کشیدن و میزان مصرف بالای اکسیژن و کمبود اون برای حضرات، می گیرنمون

خدا رحم کنه