Feeds:
Posts
Comments

Archive for January, 2008

سلام به دوستان عزیز
شرمنده از این همه تآخیر
راستش چند وقتی گرفتار یه سری مسائل بودم و دل و دماغ نوشتن نداشتم.
اول از همه که تصمیم داشتم شروع کنم به مرور درسهای گذشته برای شرکت در آزمون فوق. بعدش پیشنهاد 2 تا کار بهم شد که شرح مصاحبه یکی شون نو براتون گفتم . دومی هم که دست کمی از اون ایرانسل نداشت. تازگیها هم از یکی از دوستام که اونجا کار می کنه شنیدم که اوضاع و احوالاتشون خیلی بهم ریخته و خیلی نامنظم و بی سر و سامان شده اند!!!!
این از اوضاع کاری
همسر جان هم غریب به یکماهه که دچار معده درد شده بود که پس از آندوسکوپی و اسکوپی های دیگه معلوم شد دچار ورم روده و خراش دیواره معده شده و فعلاً باید تحت درمان باشه و دارو مصرف کنه تا اسفند که دوباره معده و روده اش رو چک کنند تا ببینند روند بهبود به چه صورت بوده ، امیدوارم که خوب خوب بشه ، راستش یه وقتایی تا سر حد مرگ حالم بد می شه و از نگرانی نمی دونم چه کنم!
موضوع بعدی که کل تصمیماتمون رو برای مدتی دچار تغییر و تحول ساخت، موضوع ادامه تحصیل هر دومون توی دبرسن در مجارستان بود که هنوزم  تصمیم قطعی اتخاذ نگردیده است. فعلاً احتمالش پنجاه پنجاهه. شرایط زندگی و درس خوندن تا اینجایی که ما تحقیق کردیم خیلی عالیه و همه امکاناتی در اختیار دانشجویانشون می ذارن فقط می مونه دوری از پدر و مادرامون که اونم مسأله کوچولویی نیست مخصوصاً واسه من و همسر جان که هر دومون سخت دلبسته و وابسته شونیم.
یه جورایی شرایط و موقعیت ای که برامون به تصویر کشیدن آدم رو قلقلک می ده ولی خوب هنوز معلوم نیست چه می شود. ما سعی مونو می کنیم باقی اش رو می سپریم به دست خدا، اگه خیر و صلاح باشه حتماً جور می شه.
اینم از اوضاع و احوالات درس و ادامه تحصیل.
تقریباً ماه پیش توی اون سرما و یخبندون کذایی ،ما در منزل خویش به سر نبرده و سر پدر مادر هامون خراب شده بودیم و اساسی کنگر را خورده و لنگر را عمیق انداخته بودیم . دو سه روزی که شوفاژخونه خراب شده بود و منزل بسی سرد بود و ماندن همانا و یخ زدن همانا. شایدم گاز گرفتگی همانا. به هر حال که با آه و ناله های پیاپی خوانواده ها و تأکید شدشون بر ترک منزل و هجرت به منازل شان اگر غیر از این انجام می شد ، احتمالاً باید گفته می شد گوش مان، لب باغچه، بیخ تا بیخ بریده شدن همانا.
خلاصه که یکی از دلایل هجرت طولانی و آپ نشدن هم کوچ های پیاپی بود که ما از غرب تهران به شمال تهران و بالعکس داشتیم. یه چند روزی هم که کلاً در برف مدفون گشته بودیم و امکان کوچیدن وجود نداشت.
اینم از برنامه کوچیدن و کوچ نشینی ما.
و بعدش چی شد….
چشمتان روز بد نبینه، بعد از دو سه روزی که داشتیم یاد می گرفتیم چگونه با آثار ناشی از طوفانات اخیر بر پشت و تنبلی ناشی از مفت خوری غلبه کنیم، لوله آب منزل به طرز فجیعی ترکید و هم اکنون در ونیز در حال نوشتن این پست می باشم. البته می تونیم به ونیزی ها فخر بفروشیم چون ما در طبقه یازدهم ونیز را بنا نهادیم و کلی داریم لذتش رو می بریم. متآسفانه از این شکلک ها ندارم وگرنه حالمو به تصویر می کشیدم.
البته کاشکی به همین راحتی ترکیده بود.
بعد از دو سه روز ، به علت همون طوفاناتی که گفتم، کوههای عریض و طویل از ظروف در اقصی نقاط منزل دیده می شد و  بالاخره رگ غیرتم به جوش آمده و آستین ها را بالا زدیم تا ظروف مذکور را بشستمانیم. هنوز دو تا لیوانم نشسته بودم که احساس کردم پاهام داره خیس می شه .به جهت کشف علت، نگاهی به پایین پای خویش نموده و خود را در ساحل هاوایی مشاهده نمودم. امواج زیبا یکی پس دیگری به پای من برخورد می کرد و حس بسیار زیبایی را به من منتقل نمود. با باز کردن در کابینت و مشاهده زیر سینک بزرگترین موج با صورت من برخورد نمود. چه منطره زیبایی نه ؟؟؟
لوله متصل به ظرفشویی جدا شده بود و تمامی آبی که در هر دو  طرف سینگ تا لبه پر شده بود و بهتره راجع به محتویانش صحبتی نشه، با فشار به روی بنده سرازیر گشت. حالا هر کاری می کردم که لوله رو به جای اولش برگردونده و سفتش کنم، نمی دونم چرا نمی شد. لوله های بعدی هم جدا شده و کمک کردند تا من حسابی حالش رو ببرم. بدترین صحنه، صحنه جدا شدن لوله فاضلاب بود که خوب ادامه داستان و به تصویر کشیدن قیافه من کار سختی نمی تونه باشه.
خلاصه تمامی منزل به یکباره غرق آب و …. شد. هر چی پارچه و  ابر و اسفنج توی خونه بود رو در جاهای فجیع تر انداختم و شنا کنان خودمو رسوندم به جلوی در و شماره تأسیسات رو گرفتم . طرف که فکر کنم با صدای جیق من تازه از خواب ناز بلند شده بود و بعد از دو سری توضیح و شرح ماوقعه هنوز دوزاریش نیافتاده بود با لهجه خفن گفت همونجایی که هستی وایستا تا من بیام. یادتون نره که با لهجه بخونین.
بی تجهیزات اومده جلوی در میگه گفتین چی شده؟ منم که کارد می زدی خونم در نمی یومد گفتم یکمی زیر پاهاتو نگاه کن، از اون بالا خونه ات هم کمی کار بکش می فهمی چی شده. می دونین بعد از مشاهده چی گفت:إ إ إ إ این آبا چیه تا اینجا اومده ، لوله ترکیده؟ به نطرتون چی باید به یه همچین آدمی گفت هان؟؟؟؟
تازه آقا به خودش اومده می گه بذار به رفیقم زنگ بزنم بگم وسایل رو برداره بیاد بالا ببینیم چی شده!!! بعد از گرفتن شماره ، ظاهراً رفیق ایشون هم در همون احوالاتی سیر می کرد که 10 دقیقه پیش ایشون بودند، البته کمی خوابشون سنگین تر بود چون با صدای تلفن از خواب ناز بیدار نشدند!!
حالا عوض اینکه بره دنبال دوستش پس از تفحص ، می گه ، لهجه فراموش نشه هااااا، : این کیلوإ؟!! گفتم ببخشید چیه ؟ می گه کیلو دیگه ، کیلو!! نگاه کردم به انگشتش که ببینم به چی اشاره می کنه، تازه فهمیدم منظورش ترازو ست. بهش می گم به این می گن ترازو ،بشر. گفت همون دیگه ، ما می گیم کیلو. گفتم خوب هر چی چطور مگه؟ گفت می شه خودمو بَکِشم. می خواستم بگم توی این شرایط خودتو باید بۥکۥشی، اگرم که زودی نری و با اون رفیقت و وسایلت نیای خودم می کۥشمت. نمی دونم بازم دل رحم شدم و چیزی بهش نگفتم . اینقده ذوق کرد وقتی رفت روی ترازو که انگار دنیا رو دادن بهش!!!
خلاصه تا بره و وسایل و رفیقش بیاره ، مادر همسر جان هم رسید. راستش از ترسم که این دو تا لندهور می خوان بیان تو خونه زودی به مامان زنگولیدم . خدا رو شکر که به خونه ما نزدیکن.
به نظرم اگه این دو تا رو بذارن توی موزه لور ،آمار بازدیدکنندهاش دو برابر بشه .
خلاصه مهندسین متخصص کذایی با وسیلشون که احتمالاً مال دوره جنگ جهانی اول بود و بهش چندین بار هم خمپاره اصابت کرده بود وارد منزل شدند. حالا انگار که می خوان آپولو هوا کنن ، می گن خانم همه وسایل رو از جلوی دست و پای ما بردارید!!! منم که دیگه حسابی جوش اورده بودم گفتم کدوم وسایل منظورتون هست؟ کتابخونه با کتابهاش؟ فرش و مبل و میز ؟ تردمیل؟ بوفه ها؟ تلویزیون و میزش؟
یکی نیست بگه آخه لندهور تو اینجا چیکاره ای ؟
 می گم فرش که تقریباً لوله شده و کناره، بقیه هم که مانع کارتون نیست چون باید تشریفتونو ببرید توی آشپزخونه ، معضل اساسی اونجاست. تا شما هم کارتونو می کنید منم این آبها رو با این تِی جمع می کنم! میگه : نه خانم، نمی شه لوله حتماً گرفته ما هم اومدیم که فنر بزنیم، فنر هم خیلی طویله به همه این وسایل صدمه می زنه!! می گم مگه این فنرتون چند متره می گه 6 یا 7 متری می شه!!!! گفتم خیلی خوب من که نمی تونم خودتون جابجا کنید. حالا هر چی رو که می خواستن جابجا کنند می گفتم چه لوله باز بشه چه نشه ما پولمونو می گیریماااااا، چون شما دارین وقت ما رو می گیرید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نمۥردیم و اینا هم واسه ما خط و نشون کشیدن!!!!!!!! می بینین ،بسی حالشو بردم. حالا اومدن وسایل رو به قول خودشون جمع کنن، هی میگن این چیه ؟اون چیه؟ الان که فکر میکنم می بینم حتی این لندهورا هم از شرایط روحی مزخرف من نهایت سوء استفاده رو نموده و منو سر کار گذاشتن .منم که قوربون خودم برم، عشق کار، حسابی سر کار رفته و به تک تک سوالاتشون مثه این احمق ها جواب دادم.
بعد این همه سوال و جواب می گن اینا سنگینه ولش کنین وسایل طوری نمیشه!!!  رفتن با یه فنر حداکثر 3 متری اومدن تو و عازم آشپزخونه شدند. البته منم بیکار نشستم، رفتم آلت قتاله رو حسابی تیز کردم تا اگه هیچ ….. تو زندگی شون نشدن لااقل توی این ایام شهید راه حسین بشن. از کم سعادتیشون بود که مامان سریع رسید و خونشون به زمین نریخت.
شرح مفصل خرابکاری هاشون بماند، فقط همین قدر بگم که منی که تا بحال فنر زدن ندیده بودم بهتر از اینا می تونستم این امر خطیر رو لااقلش تا یه حدودی به سرانجام برسونم. بهونشونم چی بود؟ این دستگاهمون واسه اینجا ضعیفه و نمی کشه باید زنگ بزنین از بیرون یکی بیاد. یکی نیست بگه ناسلامتی شماها تأسیسات سه تا برجین!!!!!!!
در حال حاضر هم نشستیم و به مناظر زیبایی که در منزلمون شکل گرفته اند نگاه می کنیم و حالشو می بریم.
قراره فردا بیان و دیوار هال و آشپزخونه رو بکنن تا مشکل را ریشه یابی و رفع نمایند. البته ارواح قورباغه های سبز رنگ. احتمالاً یه سه چهار روزی حداقل درگیر باشیم.
عکسهای یزد رو هم با عرض شرمندگی همسرجان قول دادن که تا دوشنبه بذارن. این چند وقته خیلی سرش شلوغ بوده و اوضاع احوالات شرکتشون  قمر در عقرب بوده . بازم پوزش.
فعلاً تا بعد.

Advertisements

Read Full Post »

سفر یزد

تعطیلات را در یزد چگونه گذراندیم

ما یکشنبه ساعت 4 صبح رسیدیم تهران جای همتون خالی،خیلی خوش گذشت. من بار اولم بود که می رفتم یزد اما همسرجان 10 سال پیش هم اومده بود.محل اقامتمون هتل داد بود،که تقریباً 5 ماه پیش افتتاح شده بود. معماری فوق العاده زیبایی داشت و کلیه وسایلش با ظرافت و سلیقه خاصی انتخاب شده بود، طوریکه از همون اول تحسین هممون رو برانگیخت. تنها عیبی که داشت عدم تنوع منوی غذا بود که به نظرم اگه این مورد رو هم اصلاح کنه دیگه حرفی تو کارش نخواهد بود.

اماکن دیدنی و بسیار قشنگی داشت که هنر و سلیقه مردم این شهر رو در قرون گذشته نشون می داد. من عاشق بافت های قدیمی و اماکن تاریخی ام و از لحظه به لحظه سفر و سیاحتمون توی شهر لذت بردم. چه روزگارانی رو این شهر به خود دیده . شاید فکر کنید خل شدم، اما در و دیوار این شهر با آدم حرف می زنه.از اماکن دیدنی و قشنگش می شه به مسجد جامع، باغ دولت آباد، موزه آب، مجموعه امیر چقماق، آتشکده و موزه آیینه و روشنایی اشاره کرد. چند تا دیگه موزه هم داشت که متأسفانه همشون توی این چند روزه تعطیل بودن مثل موزه علوم و تاریخ طبیعی، موزه سکه .

یه چیز خیلی جالب این بود که این چند روزی که ما اونجا بودیم همه مغازه ها تعطیل بودن و شهر فوق العاده خلوت بود.

از کرایه ماشین بگم که به طرز وحشتناک و غیر قابل باوری ارزون بود. کل یزد رو که دو سه دور می گشتی حداکثر 2500 تومان می شد. هوا خیلی تمیز و از تهران دو سه درجه ای گرمتر بود، البته سرماش یه جورایی تا مغز استخون آدم رسوخ می کرد.

طفلکی مامان شب آخر بدجوری سرما خورد. جریان سرماخوردنشم بامزه بود. شب آخر تو هتل عروسی بود و این کشف بی مثال هم توسط اینجانب به خانواده اعلام گردید و مامانم هم که دیگه نگو، تا اسم عروس و عروسی می یاد وسط ، از خود بی خود می شه. با یه تی شرت نازک ، توی اون سرما پرید بیرون. هر چی گفتیم مادرت خوب، پدرت خوب بیا برو تو الان سرما می خوری گوشش بدهکار نبود که نبود، هی می گفت الان عروس می یاد و من نمی بینمش. خلاصه آخرشم این عروس خانم رو نمی دونیم از کجا فرستادن توی سالن که ما چشممون به جمالشون روشن نشد که نشد. فقط مثه اینکه تصمیم جدی داشتن که مامان ما رو مریض کنن. از اونجاییکه مامان جان بسیار از ته دل آرزو کرده بودن عروس ببینن، دم رفتنمون یه عروسی دیگه به پا شد و از بخت و اقبال خوش یه عروس و دوماد ناشی هم به پستمون خوردن که عوامل صحنه در یک قدمی ما مدام بهشون کات می دادن. این شد که مامان جان یه دل سیر عروس خانم ظریف و نقلی مجلس رو دیدن.

عکسها رو هم که قرار شد هسر جان بگذارند چون با این سرعت افتضاحی که توی خونه دارم نمی شه

Read Full Post »

فلسفه چشم زدن

سلام به همه دوستای خوبم

اول از همه یه خبر بسیار خوش اینکه اینترنتمون وصل شد. هوراااااااااااااا

بعدشم،عید غدیر اولین سالگرد نامزدیمون بود و به همین مناسبت همسر عزیز برام یه لپ تاپ خریدن.قرار شد که من دیگه دست از سر کامپیوترشون بردارم و حتی اسمشو هم نیارم.

از اینجا اعلام میکنم همسر جان ، دستت درد نکنه ، بسی ما را غافل گیر نمودید. می دوستمت.

عجب لباس خوشگلی!

چه شوهر خوبی نصیبش شده ، خوش بحالش!

چه خونه و زندگی دارن!

چقدر با هم خوبن!

چقدر خوشگل و خوش هیکلی!

چقدر ناخن هات قشنگه!

و هزار و یه جمله دیگه مشابه اینها، به اعتقاد خیلی ها خوش یومن نیست و اگرم گوینده یه جفت چشم شور هم داشته باشه که می شه نور علی نور!آیا واقعاً چشم زدن واقعیت داره؟

من که خودم به شخصه ، علیرغم زندگی با خونواده ای که 100% به این قضیه ایمان دارن ، اینجوری فکر نمی کنم و برام هم تا به حال پیش نیومده که چشم بخورم. من همیشه فکر می کنم به مسائل روزمره و اتفاقاتی که برامون می افته، می شه از زوایای مختلف نگاه کرد و همیشه اعتقاد دارم هستی دقیقاً اونچیزی رو بهت می ده که باورش داری.چند وقت پیش توی یه کتابی خوندم که اگه چیزی رو می خواین همیشه اونو با جملات مثبت و در آینده نزدیک بیان کنید و مطمئن باشید که هستی اونو بهتون تقدیم میکنه. راستش اولش اصلاً به این حرف ایمان نداشتم اما پیش خودم گفتم یا می شه یا اوضاع و احوالاتم به همین منوال باقی می مونه دیگه . این بود که شروع کردم به بیان خواسته هام و روزانه اونارو با خودم تکرار می کردم . هر چی بیشتر می گذشت ایمان منم به اون جملات و تحققشون بیشتر می شد، جوری که خیلی از وقتها خودمو توی اون شرایط به وضوح می دم و حس می کردم.بیان مثبت آرزوها هم یه شیوه خاصی داره و باید در گفتنش خیلی دقت کرد، اینو گفتم که اگر علاقه داشتین امتحانش کنین، اشتباه اولیه منو تکرار نکنین. البته من زودی پی به اشتباهم بردم و فقط یه کمی زمان رو از دست دادم.

مثلاً اگه می خواین لاغر بشین نگین من نمی خوام چاق باشم بگین من لاغر می شم و کاملاً متناسبم یا اگه می خواین پولدار باشید نگین : من نمی خوام اینقدر بی پول بشم یا من نمی خوام مسائل مادی بهم فشار بیارن بلکه بگین من پولدارم ، یا من به اندازه ای پول دارم که رفاه منو تأمین می کنهیا اگه می خواین همسر ایده آلی داشته باشید اول لیستی از تمامی فاکتورهای مورد علاقه تون رو تهیه کنید و بعد اونو روزانه با خودتون تکرار کنید. تکرار روزانه واسه اینه که ایمانتون قوی بشه چون اکثر ماها عادت کردیم خودمونو دست کم بگیریم و به کم راضی باشیم و تجربه ها و رفتارهای کهنه رو مرتباً در زندگی مون تکرار کنیم.

مثلاً دیدین بعضی ها همیشه سر قرارشون دیر می رسن. مخصوصاً همیشه رو بولد کردم که بدونین بعضی وقتها رو شامل نمی شه. به هر حال واسه هممون پیش می یاد که یه وقتایی هم دیر برسیم. این آدما اعتقاد دارن تأخیر توی طالعشون نوشته شده و همیشه هم می گن می دونستم دیر می رسم، من هیچوقت نمی تونم سر وقت برسم.

یا مثلاً دیدین بعضی ها حتی وقتی همه چی جوره و زندگی شون روال آسوده ای به خودش گرفته می گن این نمی تونه حقیقت داشته باشه و بعدش می دونین چی می شه . خیلی زود سر و کله یه دردسر بزرگ پیدا می شه و زندگی شون غم انگیز می شه.

یا دیدین بعضی ها همش براشون حادثه های ناجور اتفاق می افته مثلاً سقوط از نردبون، از دوچرخه افتادن، تصادف رانندگی، برق گرفتگی و …

یا بعضی ها همش مریض و بیمارن و سالی شونصد بار سرما می خورن

یا بعضی ها همیشه شلخته و بی نظمند

یا همیشه ورشکسته و بدهکارند و تا پولی میاد به دستشون ، سه سوت به بادش می دن و بعدشم دیگران و اقتصاد رو علت ناکامی شون می دونن. البته در اینکه وضعیت اقتصادی مملکتمون درب و داغونه شکی نیستهااااا منظورم آدماییه که مثه خیلی از ماها زحمت پس انداز کردن و قناعت رو به خودشون نمی دن.

صحبت راجع به بدی و خوبی نیست مسئله اصلی اینه که ما بر اساس الگوها و برنامه های ثبت شده در ذهن و ضمیر ناهشیار خود عمل می کنیم. بعضی از این الگوها هم می تونن همزمان با هم در ضمیر ما باشه.الگوهای مردم کثیفن، زندگی وحشتناکه، چرا دنیا با من اینطوری می کنه؟، ای کاش مرده بودم، من از پس زندگی ام بر نمیام، من همیشه جا می مونم، هیشکی منو دوست نداره، همه منو طرد می کنن ، من همیشه مریض و ضعیف بودم و هستم هستند که شرایط زندگی ما رو تعیین می کنن اینا رو می گن الگوهای منفی .

یه سری الگوها هم بنام الگوهای مثبت که شاید با شما سازگاری بیشتری داشته باشه مثه من همیشه سالم و تندرستم، به هر کاری که دست می زنم پول در میارم، هر چی می خرم سود می کنم، من به همه اعتماد دارم و اونها هم به من کمک می کنند، هر کاری که بخوام بکنم همیشه جالب و راحته و…. اینجور وقتا خیلی از آدما می گن خوش بحالش، اگه منم یه ذره از شانس اونو داشتم اونوقت… البته این به نطر من اصلاً به شانس هم ربط نداره خوب حالا باید چیکار کرد که الگوهای منفی تبدیل به مثبت بشه؟ کافیه تصمیم بگیریم و تغییر کنیم تا زندگی تغییر کنه، البته به محض اینکه تصمیم میگیریم تغییر کنیم ، هستی ما رو امتحان می کنه تا ببینه چقدر برای این تغییر مصر هستیم و مصمم. مثلاً دیدین درست همون روزی که تصمیم می گیریم رژیم بگیریم و لاغر بشیم ، همه دعوتمون می کنن مهمونی!!

خلاصه که مصصم باشید چون موقع اعلام تصمیمتون به همه، من وقتی تصمیم میگیرم حداقل به همسر جان اعلام میکنم تا مصمم تر بشم و از خجالت اونم که شده پای تصمیم هام بمونم، هستی دست بکار می شه .

حالا شاید بگین اینا چه ربطی به چشم زدن داشت. الان ربطش رو میگم .

به اعتقاد من ماها همیشه اون چیزی رو به سمت خودمون جذب می کنیم که انتظارش رو داشته باشیم. چون هستی اونطوری با ما رفتار می کنه که خودومونو لایق اون میدونیم. وقتی راجع به خودمون، روابطمون، زندگی مون، کارمون ، آدمای دورو برمون مثبت فکر کنیم ، مثبت هم به سراغمون می یاد و شانس نه یکبار بلکه هزار بار در خونمونو می زنه.پس من میگم چشم مردم نیست که شوره بلکه این خود ما هستیم که با اعتقاد به این مطلب، کاری میکنیم تا در اون جهتی حرکت کنیم که شومی و بد یومنی زندگی مونو خراب کنه.

خود منم بعضی وقتا یادم میره که چطوری فکر و رفتار کنم، مثه همین دیشب که روی مخ همسرجان پاتیناژ نمودم و هی غر به جونش زدم. از وقتی که دکتر بهم قرص های هورمونی داده، بلکه هویتم مشخص بشه ، همش احساس می کنم چاق شدم . حس های مزخرف دیگه اش به کنار، مثلاً حالت سرگیجه و تهوع و دل درد و افسردگی، این حس چاق شدن و سنگینی اش مزخرفه. مدام تا دیشب آخر وقت می گفتم دوست ندارم چاق بشم؛ چرا چاق شدم؛ این دکتره هم که هیچی حالیش نیست هرچی می گم من این قرص ها رو نمی تونم بخورم بازم از اینا تجویز کرده و … طفلکی همسر جان که صبوری کرد و از این همه غر دم بر نیاورد. تا اینکه یکی درونم فریاد زد بسه دیگه ، نشستم یکمی کتاب خوندم و یادم افتاد که دارم دستی دستی خودمو می ندازم تو هچل. به قول یکی از دوستان هرازچندگاهی یکی یا یه چیزی باید این مسائل رو بهمون یادآوری کنه .

بریم سر موضوع چشم زدن .چندتا مثال زنده ای که خودم به عینه دیدم رو براتون تعریف می کنم تا بگم چرا به چشم شور اعتقاد ندارم:

من یه دختر خاله دارم که فوق العاده زیبا، تحصیلکرده ، خوش تیپ، خوش هیکل تپلی راستش من آدمای تپلی رو خیلی بیشتر از لاغر دوست دارم البته منظورم چاق نیست هااااا ، پولدار، هنرمند، پر جنب و جوش و شاد و هر چی که از نظرتون حسن به شمار بیاد این دختر داره. تو سن 17 سالگی قبل ازاینکه دیپلمش رو بگیره با پسری ازدواج کرد که 11 سال از خودش بزرگتر بود و اونم مثه خود اون از محاسن و کمالات کم نداشت. عروسی خیلی مفصلی گرفتن که تا چندین سال سر زبونا بود. خاله من طبق عادت و اعتقادات دیرینه مدام می خواست که براش اسفند دود کنن تا چشم نخوره. تقریباً 2 الی 3 ماه بعد از عروسی شون فهمیدیم بدفرم مریض شده و دکترا جوابش کردن. اسم بیماری که گرفته بود الان یادم نیست اما مربوط به مغزش می شد، مغزش دیگه پیام گرسنگی نمی فرستاد. تقریباً بعد از گذشت 6 ماه تبدیل شد به یه دختر افسرده ، عصبی، بسیار لاغر با وزن 30 کیلو که توانایی حتی صحبت کردن هم نداشت دکتر ها تأکید کرده بودن که به هیچ وجه باهاش بحثی سر خورد و خوراک نکنن چون این بیماران اونقدر اعصابشون ضعیف می شه که تحمل هیچ چیزی رو نخواهند داشت و ممکنه خودکشی کنن. دکترها آخر عاقبت این بیماری رو بعد ار تحلیل رفتن عضلات ، فلج و مرگ پیش بینی کرده بودن. شاید تا حالا شما هم مثله همه فک و فامیل ما گفته باشید خوب معلومه دیگه چشمش کردن اما من هنوزم می گم نتیجه این بیماری چیزی جز وسواس بیش از حد خاله من به مانکن نگه داشتن بچه هاش و اعتقاد بی ربطش به چشم شور مردم و وسواس بیش از حد  و عدم دوست داشتن خودش به همون شکلی که بود، نمی دونم. دختر خاله ام از 12 سالگی تحت رژیم های خیلی سخت و ورزشهای سنگین بود و با وجود هیکل قشنگی که داشت مدام از سوی خانوادش مخصوصاً خاله و پسرخاله ام چاق خطاب می شد. خوب نتیجه ای جز این رو آدم نمی تونه متصور بشه ، می تونه؟ من که هرگز نمی پذیرم. البته خاله ام اینابه سرعت بردنش آلمان و تقریباً به واسطه وقوع یه معجزه یا چیزی شبیه به اون حالش خوب شد. البته هنوز خیلی مونده تا همون آدم سابق بشه. معمولاً زیاد مهمونی نمیره و اگرم بره زود اونجا رو ترک میکنه چون اعصابش هنوزم ضعیفه، تمام دندوناش پر کرده و آسیب دیده است، هر چیزی رو هنوز نمی تونه بخوره چون روده و معده اش هنوز همه چی رو قبول نمی کنه، دکتر برای حداقل 10 سال حامله شدن رو براش غدغن کرده و خلاصه زندگی اش روال نرمالی نداره.اینجاست که باید بگن از ماست که بر ماست نه اینکه لعنت به چشم شور مردم .

یا چند ماه پیش مادر عزیز همسرجان، سخت سرماخورد و وقتی علت رو جویا شدیم گفت من با یکی از اقوام مشغول غیبت کردن بودیم و در حین مکالماتمون هی به طرف مربوطه می گفتم که بهتره بس کنیم چون یا یه بلایی سر من میاد یا سر تو ، البته بگم مادر شوهر من فوق العاده بانوی فهمیده و مهربون و با کمالات و با محبت و معتقدیه که فقط ازش خیر سر میزنه و اونقدر لطف و محبت داره به آدما که حاضره خودش سختی بکشه اما دیگران در آرامش باشن ، خوب طبیعیه که یه همچین آدمی معمولاً سنگ صبور آدماست و ناخواسته وارد بحثهای غیبتی می شه، خوب این اعتقاد منجر به چی شد: مریضی ایشون.

یا یکی از اقوام نزدیکم ، 14 روز بعد از ازدواجش از همسرش جداشد!!!! فکر کنم هنوزم رکورددار باشه، البته نه به این راحتی که گفتما به هر حال توی مملکت ما این پروسه سر درازی داره ولی به هر حال دیگه پیش هم نبودن تا همین چند ماه پیش که حکم طلاقشون صادر شد و چقدر به خاطر صدور این حکم هممون عذاب کشیدیم. همه گفتن زندگی اینا رو چشم زدن، اما از اولش این اتفاق برای من عین روز روشن بود. انتخاب ناآگاهانه و غلط بدون شناخت و صرفاً بخاطر یه سری فاکتورهایی که حتی معیار انتخاب یه دوست هم نیست چه برسه به شریک زندگی ، آیا می تونه نتیجه ای جز این داشته باشه؟ پس بازم باید گفت از ماست که بر ماست نه اینکه لعنت به چشم شور مردم .

یا مثلاً خود من چند وقت پیش به طرز فجیعی در آشپزخانه پدری کله پا شده و پاهام با زاویه 180 درجه گشوده شد که احتمال بسته شدنش تقریباً به صفر میل می کرد. علت از سوی مامان جان چی اعلام شد: چشم شور اقوام پدری که اومده بودن مهمونی خونه ما. یکی نیست بگه وقتی آشپزخونه رو می شورید و یه جفت دمپایی ابری به آدم می دید، معلومه آدم مغزش رو در دهانش ملاقات می کنه. یکی دیگه نیست بگه خوب اونا دادن، تو چرا پوشیدی؟؟؟؟ بازم چی از ماست که بر ماست نه اینکه لعنت به چشم شور مردم .

یا قبل از اینکه بیکار بشم، یکی از همکارام گفت عجب ناخنهات قشنگه ، خوش بحالت، ناخنهای من حتی یک میلیمتر هم بلند نمیشه اگرم بشه فرطی میشکنه. اینقدر همه گفتن که الان می افتی و هم ناخن هات می شکنه و هم میمیری ، این دختره چشمش شوره، این اصلاً سقش سیاهه و … که تلقینات اونا اثر گذار واقع شد و همه ناخن هام از ته شکست جوری که تا چند روز وحشتناک دردناک شده بودن. شانس اوردم خودم اعتقاد نداشتم وگرنه حکماً الان در سینه قبرستان آرمیده بودم. علت اصلی اش چی بود، عدم استفاده از دستکش به هنگام شستشوی ظروف، برخورد مداوم ناخنهام به میز و کیس بچه ها بود، آخه یه روزی اومدن گفتن جای یه سری ها عوض بشه و ماشاالله توی اون شرکت هم همیشه من باید نقش آچارفرانسه رو بازی می کردم؛ یه روز مسئول فنی می شدم ، یه روز مدیر اجرایی، یه روز عکاس و فیلم بردار، یه روز مسئول تبلیغات ، یه روز مسئول غرفه در مجمع بانک و یه روزم بخاطر اینکه مسئولیت های سرپرستی رو درست انجام نمی دادم شاکی می شدن؛ یکی نیست بگه لامذهبا آخه منی که همه کاری واستون می کردم و همه انتظاری از آدم داشتید وقت می کردم به مسئولیت سرپرستی ام برسم. اینقده خوشحالم که دیگه نمی رم توی اون شرکت لعنتی.خلاصه بازم قضیه شکستن ناخنهای من ربطی به چشم مردم نداشت.

بازم بگم و عدله بیارم که آقاجان اگه اعتقاد داشته باشید به چشم شور مردم و تازه بدتر از همه پیش بینی هم بکنید که به واسطه اون چشم شور ، چه بلایای طبیعی و غیرطبیعی به سراغتون میاد، مطمئن باشید که همون بلا با شتاب به سراغتون میاد البته نه به واسطه چشم شور ملت بلکه به واسطه اعتقاد خودتون.

تازه این دلایل هم اگه کارساز نیست یه دلیل دیگه ، من آدم مذهبی نیستم ولی خوب یه سری اعتقاداتی دارم که خیلی ها قبولشون ندارن و برام هم مهم نیست که می خوان بپذیرن یا نه، به هر حال هر کسی یه اعتقاداتی داره دیگه، اما من دینم و خدای خودمو با یه فرمتهای دیگه ای دوست می دارم. ولی به هر حال هر دین و آیینی که داشته باشیم ، به هر حال به وجود خداوند که اعتقاد داریم دیگه. اگه می گن اونه که قادر متعاله و فاعل مطلق و خواست اونه که متحقق می شه، یا به قول قدیمی یا که می گفتن به حرف گربه سیاهه که بارون نمی یاد، پس چشم مردم و شوری اون بی معنیه مگر اینکه کسی اصرار داشته و باشه و اعتقاداتش کار دستش بده.

حالا اگه کسی دلایل بهتر مبنی بر صحیح بودن فلسفه شوری چشم داره بگه ، مشتاقانه می شنویم.

راستی سفر یزد و خاطرات و عکسها رو توی پست بعدی ام می ذارم. یادم نرفته هاااااااا. جای همتون خالی بسیار خوش گذشت

Read Full Post »